زمستان سردی بود.آنقدرسردکه مدرسه ها هم حتی دوسه روز به تعطیلی خورده بود.صبح زودازخواب بیدار شدم مثل همه ی صبح های دیگرحاضروآماده شدم تابه مدرسه بروم.ازروی پله های حیاط مان به آرامی پایین می آمدم تاسرنخورم.ازحیاط گذشتم ،همین که دررابازکردم وبیرون رفتم درسریع ومحکم برهم کوبید.دادمادرم برخاست چه خبرت ستایش درراازجاکندی دختر...
درمیان راه مدرسه بودم وبه فکرفرورفته بودم،فکربه زندگی،زندگی به آینده.آنقدرغرق فکربودم که اصلا نفهمیدم کی به مدرسه رسیده ام.آنروزما امتحان داشتیم آن هم امتحان «ریاضی» من سال آخرم بودکه به مدرسه می رفتم. ما وهمه ی بچه ها سرجلسه ی امتحان نشستیم، امتحانی که من اصلا شبش نخوانده بودم.وقتی برگه به دستم رسیدهیچی بلدنبودم ودائم به دوستم می گفتم مینا جواب این سؤال چی می شه؟
مینا می گفت:یک برگه بده تا برات بنویسم.برگه رابه دست اودادم.اوبرگه رابه آرامی ازدستم گرفت حتی آنقدرآرام گرفت که معلمی که روی صندلی نشسته بودنفهمید.برگه رانوشت وهمین که به من داد.دادخانم ایمانی ازجا برخاست وآمد پیش من ومینا و برگه امتحان ما راگرفت ومن هرچی التماس کردم گفت:بیرون تکلیف دفتر روشن میشه؟من ومیناخیلی ترسیده بودیم ومارا به دفتربرد.خانم مدیرگفت:ستایش ازتوبعیده این کارها،شاگرد زرنگ های کلاس ماکه چه کارها نکردن.
خانم اکبری که مدیرمدرسه بودروبه ماکردوگفت:خیلی کار زشتی است وبه خاطرهمین اسمش راگذاشتن تقلب .حالامن زنگ می زنم به اولیاتون تا به مدرسه بیایندوتکلیف شماراروشن کنند.
من ومینا آنقدرالتماس کردیم اما فایده ای نداشت.من ومینا آمدیم بیرون توی حیاط مدرسه،من به مینا گفتم:مینا بازمن برم چه دروغی روسرهم کنم وتحویل مادرم بدهم؟میناگفت:حالاکه اون هازنگ زدن، منظورت کی ها هستن مینا ؟وای که چقدربی عقلی خوب مدیردیگه:میگم میناچقدرمادوتا مخصوصا من بدبخت وبیچاره هستم.مگه نه؟
زنگ آخربه صدادرآمدوهمه ی بچه ها هرکدام به سمتی هجوم آوردند.من ومیناهم به راه همیشگیمون می رفتیم.وقتی به خونه رسیدم ودررابازکردم،یهوسامان ازجلوم درآمد،سامان برادربزرگترم است.اوپسرچندان بدی نیست.وقتی باهم برخوردکردیم بدون سلام واحوال پرسی گفت:بازچه دسته گلی روبه آب دادی ستایش؟من هم اصلا جواب اوراندادم وسریع ازپله هابالارفتم.اوهم چیزی نگفت ورفت بیرون،من هم چون خسته بودم این کارراکردم وخودم هم ناراحت شدم درراباز کردم سحرخواهرم طبق معمول مشغول گوش دادن آهنگ بود وصدای آن راتاآخرکرده بود.مادرم هم مشغول پخت وپزبود.من بچه آخرهستم.ماسه نفراتاقهایمان به ردیف است.رفتم توی اتاقم ودررابه آرامی بستم
.نمی دونم اصلامادرم متوجه آمدن من شد یا نه؟من هم آمدم ولباسهایم رادرآوردم،حوصله ی درس خواندن نداشتم.تازگی سامان یک رمان واسه ی تولدم خریده بود،نشتم وآن راخواندم به جاهای حساس رسیده بودم که یکدفعه مادرم دراتاق رابه شدت باز کردوگفت:بازچه دسته گلی روبه آب دادی دختر،آخه دخترآخرتومنو می کشی من ازدست توچی کارکنم.یهوبه شدت بلندشدم وروبه روی مادرم ایستادم وگفتم:اه مامان چقدرکشش می دی تمامش کن دیگه منو دیوونه کردی وهنوزحرفم رو به آخرنرسونده بودم ضربه ای محکم زدتوی گوشم.
و من افتادم ولی سعی کردم گریه نکنم.باکمال پرویی گفتم آخه مامان چه جوری به نظرت دیشب درس می خوندم،داداش سامان که دوستاشوآورده بودبه خونه،دخترجونت سحرهم که طبق معمول آهنگ راتا آخرکرده بودمن طفلی وسط این دوتا اتاق گیرکرده ام با این همه سروصدابه نظرت چه جوری درس می خوندم،مادرچیزی نگفت ولی عصبانی بودوازاتاق بیرون رفت.دوباره دربازشد سحروارداتاق شدوباصدای بلندگفتم:چه عجب خانم بیرون آمدی ازآن اتاق لعنتی آخه توخسته نشدی این قدر آهنگ گوش دادی.به خداگناه دارد.هنوزننشسته بود گفت:اصلابه توچه ربطی داره؟ستایش چقدربی عقلی ،واسه چی؟چرااینجوری تقلب می کنی؟یادم هست وقتی سوم دبیرستان بودم تقلب هاراازشب پیش می نوشتم وصبح که به مدرسه می رفتم آنهاراباخودمی بردم.باصدای بلندی گفتم:بیرون ورمانی که به دست داشتم به طرفش پرت کردم.خیلی زودرفت بیرون ودررامحکم بست،باخودگفتم معلومه توکه حرفه ای هستی؟
صبح زود مثل صبح های دیگرازخانه خارج شدم.به مدرسه که رسیدم خانم اکبری بدون سلام وبالحنی تهدیدآمیزگفت:چرابااولیاتون نیامدی.گفتم سلام خانم،بعدش خانم اکبری به اولیام یعنی به مادرم گفتم وایشون راس ساعت9به مدرسه می آیند.خانم اکبری گفت:بخشیدمت ولی تکرارنشه.این کارراکردم چون شاگردزرنگ هستی ودخترفهمیده ای هستی.بروبه مادرت زنگ بزن که به مدرسه نیاین.خلاصه زنگ زدم .آنروز به درس خیلی گوش می دادم.زنگ آخرشدومن ومینا به راه همیشگیمون می رفتیم،می گفتیم ومی خندیدیم. به خونه رسیدم،درراباز کردم،سلام دادم ولی کسی جواب سلامم رانداد وباصدای بلندی به خودم گفتم:علیک السلام.لباسهایم رادرآوردم،خیلی گرسنه بودم
آمدم کنار مادرم ایستادم وگفتم: مادرغذاچی داریم،مادرگفت:باقالی پلوداریم.سفره راببرتاپدرت وسامان بیاین.خلاصه آنها هم آمدند،نهارراباپدرصرف کردیم.چون پدرهیچ وقت به خونه برای نهار نمی آمدولی امروزنمی دونم.پدرگفت امشب همگی به بیرون می رویم.من وسحرخیلی خوشحال شدیم .شب شدمادرآماده شدوماهم آماده شدیم وهمگی سوارماشین شدیم وراه افتادیم.خیلی خوش گذشت.ساعت تقریبا 12 بامدادبود همگی به رختخواب رفتیم وخوابیدیم....
صبح جمعه ساعت 5/11 بودکه با سروصدای سامان ازخواب بیدار شدم.سامان باگریه وعصبانیت بامادرصحبت می کرد.هیجان زده شدم ولی کمی ترسیده بودم ازاتاق بیرون آمدم.سامان چشمان مشکی اش که خیلی زیبا بود پرازاشک بود.تاحالاسامان روباگریه ندیده بودم.چی شده سامان،چراگریه می کنی؟گفت:چیزی نشده.گفتم:سحر،مامان لااقل شما چیزی بگین.سامان بابغض بدی گفت:بابا باماشین تصادف کرده ولی خداروشکر چیزیش نشده.همین که این حرف راگفت افتادم روی زمین وبیهوش شدم
.سامان به طرف من آمد،سریع مرابه بیمارستان برد.باآه وناله مادر چشمانم بازشد.به سامان گفتم چی شده ،من کجام.سامان گفت:حالت بدشد آوردیمت بیمارستان.بلندشدم وگفتم باباکجاست من می خواهم آن راببینم.سامان گفت:توی اتاق عمل هست.نمی تونی اون رو ببینی.
جلوی در اتاق عمل نشستم.دکترجراح آمدبیرون،من ومادرم بلندشدیم تابرویم پدرراببینیم،دکترنذاشت مابرویم.ولی روبه سامان کردوگفت:شما آقای محمدی هستید،سامان گفت بله دکتر.دکترسامان رابردگوشه ای وبه اوگفت:پدرت متاسفانه فوت کرد.اشک ازچشمان سامان جاری شد.به طرف سامان رفتیم.سامان گفت:خاک برسرشدیم ستایش.بدبخت شدیم،پدررفت اون دنیا، فوت کرد.جنازه پدررااز جلوی ماردکردند.من فقط خودم رامی زدم،گریه می کردم وپدر،پدر می گفتم.روز مجلس ختم پدررسید.من فقط خودم راداخل اتاقی حبس کرده بودم،شده بودم پوست استخوان.سامان بیچاره هم که میلی به خوردن نداشت.مادرهم که شده بودمثل زنهای 100ساله ،سحرهم گوشه ای نشسته بود وگریه می کرد.دیگه اززندگی سیرشده بودم.باخودم فکرمی کنم ومی گویم پدرم رفته ازدنیا مادرم چی؟ به خدامی گن مادرهمدم ومونس است،می تونی باهاش دردودل کنی .حالامامانم هیچی.خواهرم چی؟وای خدای من این زندگی ،زندگی خیلی کثیفی است.بغض بدی گرفته بودم ،مادرم مشغول دادگاه های پدرم است.
شب بود.خوابیدم،خوابی وحشتناک.پدرم خیلی رنج می کشیدوبه من می گفت ستایش بابا بیا کمکم کن.انگارجایی گیر کرده بودومن اصلا نمی تونستم برم وکمکش کنم یکدفعه بلندشدم.خواب بود.خدای من ،پدرمن چقدرزجرمی کشید،دیوونه شده بودم،مدرسه روهم دوست نداشتم.سامان خواب بود.مادرهم مشغول خوردن صبحانه بود.سلام گفتم،مادرگفت:ستایش جان بیا صبحانه بخور.میل به خوردن نداشتم،مادرگفت:ستایش من می خواهم بروم خانه ی مادرجون،اگه میایی بیا.حرف مادرراقطع کردم وگفتم:مامان من اصلاحوصله ندارم.مادرگفت:پس بایدخونه تنها بمونی.گفتم:اشکالی نداره،سامان که هست.آره دخترم سامان هست.مادرگفت غذادرست کرده ام وفقط گرمش کن وبخورین.باشه مامان جون.مادرحاضرشدوازخانه خارج شد.سامان آمد.ساعت حدودیک ونیم بود.غذاراگرم کردم وروی میز چیدم.سامان هم آمدنشست وشروع به خوردن کرد.مشغول خوردن بودکه گفت:ستایش می خوام یه موضوعی روبهت بگم ولی سعی کن به اعصابت مسلط باشی.گفتم حاضرم بگو
پدرخدابیامرز که نتونست بهت بگه ولی من بهت می گم.وصیت نامه ی پدر راخوندم ونوشته بود که ازطرف من بایدبه توگفته شه.حالاهم من به تومی گم.وقتی من 16سال داشتم این موضوع روبه من گفتن.ستایش تو توی این دنیا برادرنداری یعنی من برادرتو نیستم .دیگه خواهرهم نداری.منظورت چیه سامان،همین که شنیدی.تومادرهم نداری،یعنی خواهرتوسحرنیست،مادرتو فاطمه نیست.شوخیت گرفته آره سامان.نه خیلی هم جدی هستم.اینها همه توی وصیت نامه ی پدرنوشته می تونی ببینی.
ببین ستایش اسم مادراصلی تو زهرابود.مادرت دق کردوبعدش هم مرد.مادرت بعداز این که برادرش ازدنیا رفت هزاردردومرض به جونش آمد،ازطرف دیگه بابا بامامان سازگاری نداشتند.بابامامان روتهدید می کردبایدکارگری کنی وگرنه می روم وزنی دیگه ای می گیرم.مامان کارگری می کرد.اونم توخونه های مردم وبه خاطرهمین دق کردومرد.خدابیامرزتش.بابا بعداز1سال رفت وزن گرفت.خیلی عجله کرد.سرپیری ومعرکه گیری،همه براش حرف می زدندولعنتش میکردند.
وقتی که بافاطمه ازدواج کرد،فاطمه یک دخترویک پسرداشت.سحرحدود6ساله ومن حدود10سال داشتم.می دونم که خیلی سخت است که این حرفها رامی شنویی.اشک درچشمانم سرازیرشد احساس بی کسی می کردم .رفتم داخل اتاقم ودررابستم.سامان چیزی نگفت.دیگه کاسه تاقتم لبریزشده بودآنقدرگریه کردم وخداخدامی کردم که خوابم برد.ازخواب بیدار شدم نزدیک به غروب بود.غروبی دلگیرازاتاق بیرون نرفتم.ساعتحدود 11که شد ،سریع فکری به ذهنم خطور کرد.فکربه فرار،فراراززندگی.صدای خنده سامان ،سحروفاطمه زجرم می داد.خیلی هم زجرم می داد.بغض بدی گلویم رامی فشرد.احساس خفگی می کردم.سامان که خوابید،فاطمه وسحرهم خوابیدند. خانه درسکوت بدی فرورفته بود.ساکم رابرداشتم وهرچی لباس داشتم برداشتم.لباسها ووسایل های موردنیازم رابرداشتم.خداراشکرکه کلیدگاوصندوق پدرم دستم بود.درگاوصندوق رابازکردم وهرچی پول ودسته چک بودبرداشتم.
دیگه نزدیک صبح بود.درخانه رابستم.ازخانه خداحافظی کردم وهمش اشک می ریختم.ازخانه جداشدم.باران می بارید.توی خیابون ها ولگرد بودم.تصمیم گرفتم بروم به تهران وهمین کارراهم کردم .ماشینی گرفتم .آقادربست بفرما خانم.کجا میری؟ بیزحمت مرا تا ترمینال ببرین.به ترمینال رسیدم .ازآنجا یک بلیت برای قطار گرفتم.سوارقطار شدم.قطاربه راه افتاد.ناهاری گرفتم ،چایی خوردم.ولی زیاد میل نداشتم.سامان همش به گوشیم زنگ می زدولی من جواب نیمی دادم.رسیدم به تهران خیلی ترسیده بودم ولی دیگه احساس خفگی وبغض گرفتگی نمی کردم.آسوده بودم.یک ماشین گرفتم.لطفا آقامسافرخانه برین.دم درمسافرخانه ای پیاده شدم.کرایه را به دست آن آقادادم.داخل مسافرخانه شدم.به طرف رئیس مسافرخانه رفتم.سلام آقا لطفا یک اتاق به من کرایه بدهیدولی چندان بزرگ نباشد.من یک 10شبی رو اینجا هستم.آن آقا کلیدی به من دادوساکم رابرایم تا بالاآورد.همین که پایم راداخل اتاق گذاشتم گوشیم به صدادرآمد
گوشی رابرداشتم ولی حرف نزدم.سامان گفت:دیوونه شدی دختر این کارها چیه .سامان گفت بیداربودم وستایش رادیدم داشت چیکارمی کرد کجایی.به سامان گفتم اگرعرضه داشت نمی ذاشت من بروم وگوشی راقطع کردم.دیگه شب بود شامی خوردم وبه رختخواب پناه بردم.صبح زود بیدارشدم ولی انگار این صبح با تمام صبحهای دیگر فرق داشت.باخودگفتم من بروم کارکنم چه جوری می خوام زندگی خودرا اداره کنم. لباس پوشیدم ورفتم پایین سلام آقا من دنبال کارمی گردم شما کاری برای من سراغ دارین .آره من خودم یک تولیدی دارم .اگه دوست داری بیا وآنجا کارکن.تولیدی چی هست؟لباس خیاطی اینجورچیزها.راستش من خیاطی بلد نیستم ولی خوب میام ویاد می گیرم.خب تولیدی کجاست.اگه به آژانس بگین تولیدی آقای اسفندیاری خودشون می برنت.من به تولیدی رفتم وخیاطی را یادگرفتم .مردان وزنان بسیاری مشغول کاربودندومن هم یاد گرفتم .زیادبلدنبودم ولی خب دیگه کم کم یادمی گرفتم.تا که نظرم پسری روجلب کرد.آنروز اوخیلی به من نگاه می کرد.گاهی هم نگاه هایمان درهم گره می خورد .روزها می گذشت.دیگه خبری ازسامان نبود باخودم می گفتم دیگه آن هاهم ازمن بدشان می آید.مادربدبخت وبیچاره ام که دق کردومرد،من هم آواره ی خیابونها شدم .روزهاسپری می شد.زمانی به خودم آمدم که ازدواج کرده بودم،آن هم با آن پسره تولیدی،خیلی مردخوبی بود.اسمش سعیداست .به نظرم مردی اهل زندگی باشه .
روزها تندوتند سپری می شد.یک روز صبح ازخواب بیدارشدم .خیلی خسته بودم.بلندشدم ازپله ها پایین آمدم.سعیدسعید کجایی .سعیدنبود.یعنی کجاست!تلفن رابرداشتم شماره ی سعیدراگرفتم.الو الو سعیدکجایی ؟الان میام.غذارادرست کردم .درباز شد.سعید واردشد. سلام عزیزم کجابودی ؟هیچی سرکار.می دونستم دروغ میگه ولی چیزی نگفتم.سعیدگفت نهارحاضره. آره روی میز چیده ام دستاتوبشور بیابخور.باشه.سرمیز نشست .قاشق اولی رابرداشت.اه چقدربدمزه است.چقدرشوره وبشقاب غذاراانداخت روی زمین.وای سعید مگه دیوونه شده ای چرا اینجوری می کنی.می دونی چرا ؟چون غذایت بدمزه است می فهمی وهمین راگفت ورفت بیرون.چندروزی است که خیلی بداخلاق شده بود.دیگه زیاد به خونه نمی آمد .خودم روزها راسپری می کردم.یک شب که آمدخانه من هم داشتم سالاد درست می کردم .به طرفم هجوم آوردوبشقاب سالادراپرت کرد طرف دیوار.دیوونه شدی آره سعید؟ چرا این جوری می کنی؟ احمق مگه وحشی شده ای.بیخودی یک ضربه ی محکمی زد توی گوشم.ازخانه بیرون رفت.سریع زنگ زدم به تاکسی ،تاکسی هم آمد.سوارتاکسی شدم.لطفا آقادنبال این ماشین برین.دم درآپارتمانی ماشین خودرا خاموش کردوپیاده شدم.دررابراش خانمی باز کرد.داشتم دیوونه می شدم.باخودگفتم بایدازهم جدابشیم.پس واسه همین است که لج ولجبازی می کنه.بازدوباره سواربه تاکسی شدم وبه منزل آمدم.بعدازیک ساعتی سعید به خونه آمدرو به سعیدکردم وگفتم بنشین کارت دارم.من باتو کاری ندارم ولی من باتو کاردارم.سعیدروی مبل نشست.گفتم ازدواج کردی.چیزی نگفت.با اون دختر،آره. کو اون همه که می گفتی عاشقمی ،دیوونم میشی ،اگه نباشم میمیری ،خودتومی کشی.کوپس آن همه حرفهایی که می زدی.بایدازهم جدا بشیم.صبح زودرفتیم محضر تا طلاق بگیریم ولی قاضی گفت باید آزمایش بدهیم. ماهم رفتیم و آزمایش دادیم. وای خدای من این چیه که دارم می بینم.حالا چیکارکنم .من صاحب فرزندی شده بودم.ماازهم جدانشدیمودوباره بایدباهم می ساختیم.چاره ای نداشتم 4ماهم بود،خیلی زجرمی کشیدم.سعیدهمش لج می کرد،بهونه می گرفت. درست شده بود مثل بچه ها ی یکساله ،چه کنم باید می ساختم.زندگی خودمو خودم خراب کردم.حالاکه خراب کردم باید درستش هم می کردم.بچه را دوست داشتم ولی بااین مردنه.چون پدرخوبی برای بچه ام نمی شود.
2سال گذشت........
بچه ام به دنیا آمد.دختربسیارقشنگ،اوالان 2سال داشت وهنوزلج ولجبازی های سعید ادامه دارد.خیلی سخت است که با او رندگی می کنم.دیگه ازش متنفربودم.سعیدمراتهدیدمی کرد.می گفت بچه ات رامی کشم.همه جوره گر گرفته بودم خیلی خودم را کنترل می کردم که چیزی نگم.سعید دست بزن هم داشت.هربار چیزی می گفتم زیرمشت ولگداومی رفتم وساراهم گریه می کرد.اعصابم به هم ریخته بود.می ترسیدم سارا راتنها خونه بگذارم.ساراخواب بودمی خواستم بیدارش کنم اماسعیدخونه نبود.رفتم بیرون خرید. چون چیزی برای خوردن نداشتیم.سعیدهم چیزی نمی گرفت.توی راه دلم شور می زد.خرید کردم وبه خونه برگشتم.درخونه راباز کردم.سارا مامان جون کجایی،خوابیدی یا بیداری. کیک براش خریده بودم ویک چرخ ،زیرا امروز تولد اوبود.چرخش راگوشه ای گذاشتم.با خودگفتم شاید خواب باشد.خانه هاراتزئین کرده بودم .رفتم بالا دراتاق سارا راباز کردم.سارا مامان جون ،تخت پرازخون بود.جیغی کشیدم.سارارا بغل گرفته زارزارهم گریه می کرد.گوشم راروی قلب نازنینش گرفتم ،صدایی نمی شنیدم.اومرده بود.دیوونه سعیداون روباچاقو کشته بود.زارزار گریه می کردم.داشتم دق می کردم.سارارا بغل گرفتم ،درحیاط راباز کردم وبدوبدو می کردم تا به بیمارستان برسم.به بیمارستان که رسیدم،ساراتوی بغلم بیهوش شدم.همه پرستاران دورم جمع بودن،دیگه چیزی نفهمیدم.چشمانم راباز کردم،نمی دونستم کجا بودم ولی گفتم سارامامان جون کجایی.پرستاری بالای سرم بود گفت:بخوابیدخانم،لیوانی روی میز بود برداشتم ولیوان راشکستم وروی دستم گرفتم.گفتم بایدبگین چی شده.پرستار هم ترسیده بود ولی گفت سارا متاسفم ولی همه ی پلیس ها درجست وجوی سعیدهستند.اوکارخودراکرده بود.ازبیمارستان خارج شدم.باران می بارید.باخودم حرف می زدم.سارامامان جون رفتی منوتنها گذاشتی.حالا من توی این شهر غریب چیکارکنم.خیلی گریه کردم که سرم یهو گیج خورد وافتادم روی زمین.سرم به جوی آبی خورد.ضربه خیلی شدید بود که احساس کردم سرم باز شده وبیهوش شدم.مردم زیادی دورمن جمع بودند ومرابه بیمارستان بردند.دیگر امیدی به من نبود.دکترها هم مرا جواب کرده بودندومن ضربه مغزی شده بودم.من هم ازاین دنیا رفتم.زندگی من ازهمون اولش با بدبختی آغازشدوبا بدبختی به پایان رسید.