به رستم یکی نامه فــرمــود شــاه
نوشتن زمهتر سـوی نیــک خــواه
چـو این نامة من بخــوانــی مپــای
به زودی تو با گیو خـیز، انــدر آی
چنان چـون ببــایــد بســازی نــوا
مگر بیــــژن از بنــد یـابــد رهــا
ای عزیز
داستان ِ بیژن به آنجا رسید که با حیله دوستش گرگین ، برای تماشای جشن ،به مرز توران رفت و در آنجا با دختر ِ افراسیاب آشنا شد.
نگهبانان به شاه ِ توران خبر دادند که پهلوان ایرانی در جشن ِ منیژه حضور یافته است. افراسیاب خشمگین شد و فرمان داد بیژن را دستگیر کرده ، دریک چاه اورا وارونه بیاویزند.
به گرسیوز آنگه بفـرمـــود شـــاه
که بند گران ساز و تاریــک چــاه
داستانسرای شاهنامه در ادامه داستان آورده است :
گرگین ، هفتهای چشم به راه بیژن ماند، اما چون خبری نیامد، ازکار ِ خود پشیمان شد.
نخست اسب بیژن را به سوی ایران فرستادو روز بعد خود ، شرمگین به شهر رسید. هنگامی که گیو را دید، از اسب پایین آمد و در مقابل پدرِ بیژن( گیو ) زانو زد. گیو که این حال را دید. بیهوش به زمین افتاد و وقتی که به هوش آمد خاک بر سر مالیدو جامه بر تن پاره کرد.
چـــو گفتـار گرگین آمد به گوش
زاسپ انـدر افتاد ، از او رفت هوش
به خـاک اندرون شد سرش ناپدید
همـــه جــامــة پهــلــوی بـردرید
***
کیخسرو پادشاه ، یک جام داشت که هر زمان در آن نگاه می کرد از اَسرا ر ِ پنهانِ عالم آگاه می شد.
اکنون «جام ِگیتینما» را به دست گرفت و به جستوجوی بیژن پرداخت. ناگاه بیژن را در چاهی آویزان و سرنگون دید که دختری خوب چهره به فرمان او ایستاده است. دلشاد شد، خندید و به گیو خبر داد که دل شاد کن، بیژن زنده است ، و لی در چاهی گرفتار شده ، دختری زیبا روی به پرستاری او ایستاده و نجات اوبه دست ِ رستم است .
***
شاه مشکل را با رستم گفت و چارة کار پرسید .
رستم پاسخ داد:« کلید این بند فریب است. من و هفت پهلوان با لباس بازرگان به توران میرویم . برای این کار هزار مرد جنگجو، صد شتر نقره ، صد شتر زر همراه با گوهر و یاقوت فراوان برای کار نیاز است.»
کیخسرو بر این تدبیر خنده کرد، درهای گنج را گشود تا رستم آنچه میخواهد انتخاب کند.
روز بعد رستم پیشاپیش هفت پهلوان و هزار مرد سپاهی با کاروان حرکت کرد، پهلوانان گلیم بر تن کرده و شهر به شهر کاروان را کشاندند تا کاروان به شهر توران رسید.
منیژه که خبر از کار وانِ ایرانی شنید ، سراسیمه به نزد ِکاروان آمد و از مردِ بازرگان احوال گیو و گودرز و رستم را پرسید، مرد بازرگان (رستم ) او را با خشم از خود دور کرد، اما منیژه احوال بیژن را گفت و خواهش کرد زمانی که کاروان به ایران بازگشت از احوال ِ او به گودرز و گیو خبر برساند. چنین بود که بازرگان منیژه را شناخت و از او خواست شب هنگام بر سرِ آن چاه، آتش روشن کند تا در تاریکیِ شب ، راه را پیدا کنند.با این تدبیر بیژن را یافت و از چاه نجات داد:
بینداخت رستم به زندان کمند
بــرآوردش از چــاه بــا پــای بند
رستم منیژه را به سوی ایران فرستاد و همراه پهلوانان به کاخ افراسیاب حمله برد . همان شب افراسیاب که غافلگیرشده بود ، از کاخ فرار کرد. اما بسیاری از نگهبانان وسپاهیان ِتوران زمین کشته شدند،
بـرفت تــا بــه درگاه افــراسیـاب
بــه هنگام سستی و آرام و خـواب
سران را بسی سر جــدا شد زتــن
پـر از خاک ریش و پر از خون دهن
رستم تخت و فرش و گنج افراسیاب را میان سپاهیان تقسیم کرد. سپس به ایران بازگشت.